به نظرم از همین الان دلم برای سرگی تنگ شده باشد. هنوز دوازده ساعت نیست رفته، ولی من دلم برایش تنگ شده. بالاخره هرچی نباشد شش هفته زیر یک سقف با هم نان و نمک (البته یک وقتهایی فقط نان و پنیر بود) خوردیم. شش هفته زندگی کردیم با هم، یک گاهی اوقات هم با هم حرف زدیم و همین خودش کلی برای یک روس مو بور چشم آبی پیشرفت محسوب میشود (قصد دارم توی رزومهام بنویسم این را اصلا). عکسهایش را نشانم داد، تعریف کرد که نزدیک بوده آب یونیتشان را با خودش ببرد، در مورد ایران و روسیه و دیکتاتوری حرف زدیم، از بدقولی مدیران بالاسریمان با هم حرص خوردیم، سیگار کشید پشت به پشت و من پا به پایش چایی خوردم و دیشب در این حد که یک «Good luck» به هم بگوییم با هم خداحافظی کردیم. من میدانم… میدانم که دنیا متاسفانه آنطوری که تبلیغش را میکنند، کوچک نیست و از آن بدتر یک هفت میلیاردی هم آدم تویش لول میخورند. آن وقتی که گفتهاند «کوه به کوه نمیرسد، آدم به آدم میرسد» مال زمان پری کامبرین بوده که پنج نفر آدم روی زمین بودهاند و یک میلیون کوه. الان وضعیت آماری به طرز معنیداری عوض شده آقا جان. رفت که رفت… «نام نیکو گر بماند ز آدمی» شد سرگی هم…
دیشب سرگی داشت میگفت که «چقدر خوب است که تو روسی نمیفهمی. من با خانوادهام –و منظورش از خانوادهام، زنش بود و آن پسر فسقلی بورش که گاهی پشت مونیتور دیدهامشان- خیلی راحت میتوانم حرف بزنم». میخواستم بزنم روی شانهاش که «هعی، این حرفها کجا بود سرگی. آن کسی که باید خوشحال باشد منم. خوشحال از اینکه تو فارسی نمیفهمی. میدانستی غمگین بودن هم زبان دارد؟ من به فارسی غمگینم، به فارسی حالم خراب است، به فارسی درد دارم، ولی به انگلیسی نه. به انگلیسی یک آدم سادهی لبخند به لب هستم که کلا به دل نمیگیرم، خوشحال، قهقهزن، سرزنده، عاشق غذا. به روسی هم که خدا را شکر، اصلا آدم نیستم. تکه سنگی، گوشهی ریختهی دیواری چیزی هستم به روسی اما حکایت ماجرا آن تهمههاست. آن تهها، یک نفر دارد به فارسی ضجه میزند… و تو آخر چه میدانی وقتی یک نفر به فارسی ضجه بزند یعنی چه؟ تو چه میفهمی برادر من؟ تو حداکثر بفهمی وقتی یک نفر به روسی ضجه میزند یعنی چه. اما فارسیاش خیلی داغ دارد. درد دارد. اصلا فارسی غمش زیاد است. فارسی زبان گهی است که فقط به درد این میخورد که با آن غمگین بود. با آن اذیت شد. با آن نابود شد. با آن زجر کشید.» اما نگفتم. آن یکی من انگلیسی زبان فقط لبخند زد مرده شور قیافهاش را ببرد.
هرکس یکجایی میفهمد که تمام شده. یکجایی میفهمد که دیگر فایده ندارد. آن ماهی را دیدهاید –حالا توی تلویزیون یا فیلم یا هر جای دیگری- که از آب بیرون افتاده و هی خودش را بلند میکند و میزند زمین؟ آن ماهی، قبل از آنکه جانش در برود، یک جایی هست که دیگر میفهمد «فایده نداره دیگه». دقیقا یک نقطهی «فایده نداره» در هر تقلایی وجود دارد که هر کس به بهانهای به آن میرسد. آن موقعها که بابا تازه مرده بود، تا مدتها خواب میدیدم که کسی در میزند و من در را که باز میکنم، بابا میآید داخل خانه. من همینطور متعجب نگاهش میکنم و و او در جواب نگاهم میگوید «رفته بودم سفر خوب. اومدم». تا مدتها صدای زنگ در، ته دلم این دلخوشی را داشت (و شما چه میدانید دلخوشی یعنی چه؟) با اینکه هربار هم در را باز کردم، کس دیگری آنجا ایستاده بود اما تا مدتها امیدم را از دست ندادم. هر زنگ در، یک دلشوره امیدناک ته دلم راه میانداخت. تا مدتها منتظر بودم که از سفر، یا از هرجای دیگری که رفته برگردد و در جواب نگاه متعجم بگوید «رفته بودم سفر خوب. اومدم». اما یک روز فهمیدم دیگر تمام شده. یک روز مثل روز برایم روشن شد که پشت هیچ دری، پیدایش نخواهم کرد. همان روزی که توی مدرسه فرمی داده بودند و توی قسمت مشخصاتش، توی قسمت شغل پدر، هرکاری کردم نتوانستم بفهمم چی باید بنویسم. به فضای خالی جلوی «شغل پدر» نگاه کردم و بغضم گرفت. روی نیمکتم نشسته بودم و انگار غم تمام عالم را ریخته باشند توی دلم. آنجا بود که فهمیدم. با تمام وجود. خالی گذاشتم کادر را -و آن کادر خالی، هنوز گاهی اوقات توی خوابهایم هست. آن کادر خالی لعنتی- از آن نقطه میگفتم که میفهمی. و من میگویم «میفهمی» و تو میخوانی که «میفهمی» و عمرا نفهمی که یعنی چه. «میفهمی» و این فهمیدن درد دارد. اینبار، برای من، این نقطه دقیقا آنجایی بود که عکس زنی با یک بشقاب غذا توی دستش را دیدم. زن داشت غذا تعارف میکرد انگار و من همان «لحظه» فهمیدم که «همهچیز تمام شده، همهچیز» همانجا بود که فهمیدم یک آدمهایی، وقتی میگویند «خداحافظ» و میروند، واقعا رفتهاند. واقعا گفتهاند خداحافظ. پشت هیچ دری نباید دنبالشان گشت.
راننده تاکسیها را اگر بنشینی پای درد و دلشان، بعید است حالا حالا ها بتوانی بلند شوی. از گران شدن بنزین تا هزینهی عمل پسرشان و پول مدرسهی دخترشان و حتی قیمت دلار و تاثیرش روی معیشتشان، تا تصمیم یک شبهی فلان مسئول و تعطیلی بهمان پمپ گاز، میتوانند تا چند سال دیگر برایتان شکایت و ماجرا ردیف کنند. طوری که آخر سر وقتی صد تومان بیشتر ازتان میگیرند، آن انصاف ته قلبتان قلقلکتان میدهد که «حق دارد بنده خدا». آن طرف ماجرا هم خود شمایید که هزار قرض و وام بدهکارید و امنیت شغلی در واقع شوخی دستی سنگینی است که روزگار با شما دارد و آخر برج نزدیک است و کرایه خانهتان مانده و… «حق دارید بندهی خدا»… حق دارید و همین گیر کار است. این سردستیترین و سرراستترین مثالی بودکه به ذهنم میرسید در مورد سیستمی که با هر نظام اخلاقی و غیراخلاقی و با هر قضاوتی با فلسفههای شاید متضاد که به آن نگاه کنید نتوانید تشخیص دهید «چه کسی حق دارد». یک همچین سیستمی به طرز غریبی در حال لنگیدن است. ناپایدار است. جامعهای که تکلیف کار درست و غلطش را نتواند مشخص کند، و هر کاری که تا دیروز غلط بوده، به لطف یک تبصره یا مادهواحدهی شخصی، درست بشود، خطر بزرگی تهدیدش میکند. فضانوردان وقتی از فضا برمیگردند، نمیتوانند روی پایشان بایستند، چون در فضای بیوزنی نیازی به استفاده از عضلات پایشان ندارند. ناتوانی یک جامعه در تعیین درست و غلطها ، نه الان که همه به بهانهی دولت و حکومت و شرایط و «همه در یک لجن دست و پا میزنیم» خیال خودشان را راحت میکنند، که فردایی گریبانمان را میگیرد که بیوزنی ناشی از دولت و حکومت (حالا به هر طریقی) از میان رفته و مجبوریم روی پاهای نحیفی که هرگز ورزششان ندادهایم راه برویم.
وقتی رابطهی حسی بین دو نفر (که لزوما از دو جنس متفاوت هستند) قطع میشود، حالا چه دوستی بوده چه ازدواج، میل بیمارگونهای درون آدم ریشه میدواند که مدام آن دیگری را تحت نظر داشته باشد. توی مکالمات، گوشش به اسم دیگری حساس میشود. نشانههای بودنش در هرجایی حواسش را متمرکز میکند. و همهی اینها برای اینکه مطمئن باشد «خوش» نیست. خیلی مودبانه برای هم آرزوی خوشبختی میکنند، اما آن چیزی که در اعماق دل میگذرد چیز دیگری است. این اطمینان که آن دیگری، دیگر خوش نخواهد بود، که برایش سخت است و زندگیاش دیگرگون شده و نابود… این حس که تمام خوشیهای زندگیاش محدود بوده به همان دوران مشترک و قبل و بعد آن کویری برهوت است، بزرگترین دلخوشی یک نفر میتواند باشد و از آن طرف، شنیدن شاد بودن و خندیدن و «زندگی» کردن دیگری، مدعایی بر این میشود که «از اول هم برایش مهم نبود»، «از اول هم حسی نداشت» و تقویت احساساتی با این محتوا که «از اول این من بودم که فریب خوردم»… غافل از اینکه احساسات آدمیزاد در طول زمان عوض میشود. زمان، به آدمها این فرصت را میدهد که وجوه دیگرشان را به هم نشان بدهند و همدیگر را بشناسند و انتظارات هم را برآورد کنند و همهی اینها، میتواند نتیجهاش این بشود که آنکس که آن «اول» عاشقتان بوده، «دیگر» نباشد و برود به دنبال زندگیاش… و البته که شما فریب نخوردهاید و از «اول» همهچیز اینطور نبوده و البته که شما «همه چیز» نیستید. مرکز دنیا نیستید، «صاحب» هیچکس نیستید جز خودتان، و البته که آن دیگری حق دارد و میتواند و «باید» زندگی کند و عاشق شود و شاد باشد. یک ذره آدم باشید.
«دلتنگی» مثل «بهمن» است. یکهو آوار میشود روی سرت و تو قبل از اینکه حتی بفهمی، مردهای. مثل باریدن برف نیست که بشود زیرش بازی کرد و دوید و خندید و آدمک ساخت و هویج چسباند توی صورتش. مثل بهمن است و تو اصلا نمیفهمی کی قرار است روی سرت هوار شود. وسط یک بحث، یک حرف، یک خاطره… اصلا وسط یک جمله، وسط یک نگاه، وسط یک آه ناگهان دیگر یکهو نیستی. جمله را شروع کردهای، نگاه را آغازیدهای، نفس را بیرون دادهای و دیگر… آنجا نیستی. بهمن روی سرت خراب شده و… و غم ماجرا این است که دیگر «و» هم ندارد. بعد هم ندارد. قبل از آنکه حتی توانسته باشی جملهات را تمام کنی، نگاهت را ببلعی یا ریههایت را خالی کنی، دقیقا همینقدر خط کشی شده، افتادهای در یک ورطهی دیگر…
زیر ظاهر سخت و سرد مرد روس، روح کودکانه و بازیگوشی جا خوش کرده… خیلی سعی کردم ظاهر جمله را کمی درستتر کنم، ولی حقیقت این است که «درستترش» همینطوری است که نوشته ام… خیلی کلیشهای است، نه؟ دقیقا هی زور زدم از این کلیشهاش بیاید بیرون… ولی مگر ما آدمها چیزی جز مجموعهای از کلیشهها هستیم؟ هرکدام از خلقیات و رفتارها و منشهایمان، مجموعا شاید از یک جعبهی صدتایی انتخاب شده باشد و بعد مجموعهی همهی این انتخابها از آن جعبهها شدهاند «من» یا «تو» که برای خودش فردیت دارد و اسم دارد و سرگذشت دارد و نظر دارد. مجموعهی منحصر به فردی از کلیشهها… این جملهی کاملتری است به نظرم و مرد روس هم آدمیزاد است بالاخره. یکی از کلیشههایش هم این است که ظاهری سخت و عبوس دارد. پانزده روز طول کشید تا اولین لبخندهایش را به ما تحویل بدهد. هر دوتایمان توی این اتاقک، هر شب تا صبح مینشینیم و هرکدام سرمان به کار خودمان است. آرام آرام یخش باز شد و این قحطی اخیر… اسمش را گذاشتهام قحطی. از وضعیت قرون وسطی، فقط یک طاعونی وبایی چیزی را کم داریم، وگرنه که غذا ته کشیده و هر وعدهی غذایی، صبحانه میخوریم. نان و پنیر… دیگر آنقدر صبحانه خوردهام که بعید میدانم اگر فرصتش پیش بیاید، حالا حالاها لب به صبحانه بزنم. میگفتم. یخش دیگر کامل باز شد. هربار میخواهد برود برای غذا (شما بخوان صبحانه) صدا میزند «وخید، بریم نون بخوریم» و «وخید» بلند میشود بروند نون بخورند و او برایش تعریف کند آخرین باری که دچار همچین قحطیای شده بودند، برمیگردد به سال ۲۰۰۲ که توی یک جزیره کار میکرده و چهل روز دریا یخ میزند و هیچ بنی بشری نمیتوانسته برود و بیاید. که فقط نان داشتهاند… یک ماه تمام… و وقتی اینها را تعریف میکند از ته دل ذوق کند و بخندد. من؟ من هم که اصلا «داغونم». مردهی خندیدن… و دوتایی حین گاز زدن «نون»، قهقه بزنیم… گول ظاهر مرد روس را نخورید. قلبش مثل بچهها صاف صاف است. دقیقا به همین کلیشگی که دارم برایتان میگویم.
یک روزهایی هم، روزهای خوبی هستند برای مردن. آدمیزاد اگر آن روزها نمیرد، همان بهتر که تا ابد به زندگی کوفتیاش ادامه دهد.
یکی از بدیهای دنیا هم این نیاز آدمیزادگان به «گفتن» و «شنیدن» است. ماجرا از این قرار است که جماعت از حال دل شما و حال فکر شما خبر نمیشوند، مادامی که آن زبان را توی دهانتان یا آن انگشت را روی کیبوردتان، یا آن دستها را توی حجم هوای روبرویتان تکان ندهید. مادامی که حستان و فکرتان و خودتان را «کلمه» نکنید (و کلمه خدا بود؟) کلاهی نخواهید داشت حتی، در این معرکه بدون پس و پیش. در واقع بخواهم رک و پوست کنده بگویم، باید اینطور روشنتان کنم که توی این بازی، شما فکر و حس ندارید ز بیخ و بن، اگر حرف نزنید… و این بد ماجراست.
آمدم یک چیزی بگویم و بروم به سرعت. آمدم بگویم که خیلی دلم میسوزد. بله، روی سخنم با شماست. ای دست و پا چلفتیهای عالم. روی سخنم با شماست. میخواهم بدانید که چقدر دلم برایتان میسوزد. چقدر جگرم کباب میشود. چقدر وقتی یکیتان را میبینم دلم میخواهد بروم یک گوشهای بشینم در دوردستها و تختهگاز زار بزنم. و آیا حالا یعنی میخواهم بگویم که من خفنم؟ کار درستم؟ فردینم؟ حاشا و کلا. من هم یکی از شما هستم… و چقدر تناقض توی این جمله هست. فیالواقع باید بگویم من هم یکی از «ما» هستم. من هم یکی از خیل عظیم «ما» هستم و هر روز صبح که توی آینه نگاه میکنم دلم میخواهد بروم یک گوشهای بنشینم در دوردستها و تخته گاز زار بزنم… یک چیز دیگر هم میخواهم بدانید و بعد شما را به خدا میسپارم. میخواهم بدانید که یک روز خوب میآید. خدا بیامرز شاه میآید. همه چیز خوب و «بهبه» میشود. و آن روز، روزی است که همه آدمهای کاردست، «ما» چلمنها را در آغوش میگیرند و با ما آشتی میکنند و در دامن طبیعت گرگم به هوا بازی میکنیم، آخرش هم از خواب بیدار میشویم.















Recent Comments