خوب لامروت. من چه بگویم به تو. فکر کردی مثل فیلمهاست؟ که قهرمان هایش می افتند زمین و سر آن یکی داد می کشند که «تو برو… تو خودت رو نجات بده»؟ آن ماشین ها که به قصد کشت می آمدند ما را زدند… انداختند… کشتند اصلا… تو راهت را باید بکشی بروی؟ نباید یک نگاهی پشت سرت بی اندازی ببینی چه شد؟ هر چه پشت سرت داد زدیم که «ما را هم نجات بده، ما را هم نجات بده» نشنیدی؟ کی گفته بود ما قهرمانیم؟ به هر چه می خواهی و میلت می کشد قسم که ما از معمولی ها هستیم. و تو چه می دانی که معمولی چیست؟ و خواستم بگویم معمولی غمگین است. دیدم این معمولی نیست. و خواستم بگویم معمولی تنهاست. دیدم این معمولی نیست. نه، اینها همه هست و این همه نیست. معمولی، معمولی است. و نشانه ای نیست برای کسی. نه برای آنها که فکر می کنند، نه آن ها که فکر نمی کنند.
حقیقت نوشت را از فید دنبال کنید















Recent Comments